شماره خبر: 7874 ۱ دیدگاه انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۹ نسخه چاپي ارسال به دوستان

گفتگویی خاص با یک زن خاص

گفتگویی خاص با یک زن خاص

خدا کرده که من تنها بمونم

تهیه کننده: سیدمهدی مظفری

روز سه شنبه برای دیدار با پیرزنی که هیچ درد و غصه ای در زندگی خود نداشت به اطراف روستای کاریزات رفتیم این پیرزن ۱۰۲ ساله به گفته ی خودش حدود ۵۰ سال است که در این خانه خشت و گلی زندگی می کند جالب اینجاست که بعد از ۵۰ سال زندگی یک سالی بیش نیست که جریان برق را در لوازم برقی و روشنایی خود می بیند.

watermarked-DSC00902

آیا مسئولین برای بازسازی خانه شما پیگیر نشده اند ؟ بله یک ماه پیش امدند که خانه را گچ کاری کنند اما من قبول نکردم چون من با این خانه خشت و گلی ام عادت کرده ام و نیازی نیست که تعمیرش کنند و طولانی بودن عمر من به خاطر همین در و دیوارها خراب و خشت وگلی است.

خدا را همه چیز خود می دانست “زندگی ، مونس، همراه و …”

چگونه این پیرزن در میان کوه و دشت تنها زندگی می کند؟ این هم برایم سوال بود

ایا شب ها تنهایی وترس شما را در این بیابان ازار نمی دهد ؟ فقط با یک شعر پاسخ داد :

شبا گریه کنم روزا بخندم                        که دشمن ندونه درد حالم

خارج از روستا، تنها ، اما به قول خودش همدم تنهایی هایش خدایش بود.

از او پرسیدیم زندگی روزمره تان را چگونه می گذرانید ؟

خم بر ابرو گذاشت و گفت : مگر خدا نیست ؟ اون بالا سری هست برای چه تنها باشمٍ؛ فامیل دارم اما تنهایی را ترجیح می دهم و با خدا عشق بازی می کنم.

عشق بازی ؟ بله ننه جون عشق بازی، به عشق خدا کارهایم را انجام می دهم از نماز گرفته تا چراندن گوسفند هایم.

ایا تا به حال به مشکلی برخورد کرده اید یا بیمار شده اید ؟ بله

اما شما که ازمرکز بهداشت روستا دور هستید این مسیر طولانی مشکل ساز نیست ؟

هیچ مشکلی نیست دکتر من ، پرستار من ، سرپرست من ، خودش درد می دهد خودش هم درمان می کند کافی است صدایش کنم.

پیرزن با لبخندی بر لب که نمی توانستیم تشخیص دهیم لبخندش از شوق است یا از ناراحتی گفت: انهایی از زندگی ناراضی اند که خدا را رها کرده اند.

چرا ؟ چون وقتی خدا را رها کنیم او از ما ناراضی می شود و ما هم در مقابلش ناراضی اززندگی می شویم من هرگز از خدا ناراضی نیستم و نخواهم شد و این زندگی را با همه مشقت هایش دوست دارم و طی می کنم.

خدا کرده که من تنها بمونم                                        چو مرغابی لب دریا بگردم

چو مرغابی ، لب دریا شده خشک                               که یارا من شیر شده و صحرا بگردم

watermarked-DSC00906 watermarked-DSC00878 watermarked-DSC00867 watermarked-DSC00858 watermarked-DSC00852 watermarked-DSC00823 watermarked-DSC00819 watermarked-DSC00813 watermarked-DSC00769 watermarked-DSC00767 watermarked-DSC00751 watermarked-DSC00748 watermarked-DSC00743 watermarked-DSC00731

اخبار مرتبط :

یک پاسخ به “گفتگویی خاص با یک زن خاص”

  1. علی - د گفت:

    خیلی جالب . مرا به یاد اون روزها و تنهایی مرحومه مادربرزگم در منزل مرحوم استادکریم انداخت که با ۱۱۰ سال سن و در منزلی تقریبا با همین شکل و شمایل زندگی می کرد .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کاربر گرامي؛ قبل از فرستادن ديدگاه، قوانين اين بخش را مطالعه نماييد.